مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟








یه زمانی مردا یک تار سیبیلشون واسه یه شهر سند بود

الان اگه کل پشمامم بزنم، نیم کیلو پنیر نمیدن دستم

روباهى داشت با موبایلى شماره میگرفت زاغه از بالاى  درخت گفت:

پایین آنتن نمیده بده برات شماره بگیرم!!

روباه تا موبایل رو داد به زاغ

زاغ گفت: این عوض  اون قالب پنیری که کلاس سوم ابتدایى ازم زدی .....پدرسگ

واقعا چه حوصله‌ای داره این پشه تا طبقه ۱۰ میاد واسه ۲ قطره خون ! آخه اسکل، عین همین خون تو همکف هم هست.

مامور سرشماری : شما از اینترنت استفاده می کنید؟

زن : نه شکر خدا

مامور سرشماری : بچه هاتون هم از اینترنت استفاده نمی کنند؟

زن: نه خانم. ما بچه هامون رو درست تربیت کردیم.

عشقی که براش  زندگی خرج کردیم به ما مدیونه! بالاخره یه روز جواب محبتامون رو می ده!

شمـــایـــی کــــه " یکــــی "دوستت داره!!!!

بــــله !!! بـــا شـــما هستـــم! . . . .

هیچـــی ... فقط خــــوش  بـــحالت ...

تنهایی یعنی

اگه هزار بار هم از اول تا آخر

لیست شماره های  موبایلت رو نگاه کنی

نتونی یک نفر رو پیدا کنی

که باهاش درد دل کنی !!

اینجا سرزمین واژه های  وارونه است:

جایی که گنج, "جنگ" می شود

درمان, "نامرد" می شود

... قهقه , "هق هق" می شود

اما دزد همان "دزد" است

درد همان "درد"

و گرگ همان "  گرگ"

اگه بجای نیمه ی گمشدم دنباله اژدها می گشتم تا الان حتما پیدا کرده بودم!!!

راننده اسکناس  مچاله را از من گرفت و پرسید: یک نفرید؟ مکثی کردم و بی حوصله گفتم: بله آقا، خیلی وقته!





نوع مطلب : داستان، طنز، دانستنی ها، 
برچسب ها : اسکناس، مچاله، سیبیل، مرد، تاکسی، درد، گنج،
لینک های مرتبط :

1392/02/3

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟

 

هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.

ارزش  یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده میداند.

ارزش  یک ماه را مادری که فرزندی نارس  به‏دنیا آورده میداند،

ارزش  یک هفته را سردبیر یک هفته‏ نامه میداند،

ارزش  یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،

ارزش  یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،

و ارزش  یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.

هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.

دیروز به تاریخ پیوست.

فردا معما است.

و امروز هدیه است.





نوع مطلب : داستان، دانستنی ها، 
برچسب ها : سال، ماه، ساعت، دقیقه، ثانیه، گنج، بانک،
لینک های مرتبط :

1392/01/15

داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری  به نام پائولو به همسرش  جولیاست که به رغم اصرار همسرش  به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل...

 

جولیای عزیزم سلام...

بهترین آرزوها را برایت دارم همسر مهربانم. همانطور که پیش بینی

می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها

می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو

را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی

حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان

خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها

که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند

محبتهای  زیادی  به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که

قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند

نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای  بسیار خوب و عزیزم

روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته

و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند

تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات

مرا از تو دریافت کند وبه من برساند. با او همکاری کن تا جعبه

مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را

از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری  جعبه را

خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن، در رم مرا خواهد کشت

پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍

موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.

آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش

مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

 

Pauolo

 

نامه را خواندید؟ اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید : پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود که در این مدت هر نامه ای  به او رسید آن را یک خط در میان بخواند.!

حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید.



نوع مطلب : طنز، داستان، 
برچسب ها : pauolo، داستان، دزد، گنج، نامه، پلیس، انگشتر،
لینک های مرتبط :

1392/01/11


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic