مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟








توجه کردین یادگاری های روی دیوار و صندلی کلاس های دانشگاه آموزنده تر از حرف های استاده!!!





نوع مطلب : محض خنده، طنز، دانستنی ها، 
برچسب ها : توجه، یادگاری، کلاس، دانشگاه، آموزش، حرف، استاد، درس، نوشته، در، دیوار، صندلی،
لینک های مرتبط :

1392/03/1

یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :

خانوم معلم من باید برم کلاس سوم

معلمش با تعجب میپرسه برای  چی ؟

اونم میگه :آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم

توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش  بگیریم ببینیم چی میگه

معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن

خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا

دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا

همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم

خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم

میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟

مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده : پا

دوباره خانوم معلمه میپرسه:پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم

مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :

جیب

دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:

اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا

تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :

دست دادن

باز معلمه سوال میکنه :

بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک

مدیره با دهان باز از جاش  بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:

آدامس بادکنکی

دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس  پنجم

من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم!





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : کلاس، شاگرد، معلم، خواهر، باهوش، زنگ تفریح، مدیر، سوال، زنگ، کف، پا، جیب، سگ، دست، شلوار،
لینک های مرتبط :

1392/02/1

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس  پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟  گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس  را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش  پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.

لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس  پر نکرد





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : چاق، رفیق، مرگ، مسخره، پشیمانی، سخره، کلاس،
لینک های مرتبط :

1392/01/16


من دانشجوی رشته جانورشناسی هستم و این یک خاطره از یکی از کلاسی‌هامون :

تو کلاسمون دختری بود که خیلی شر بود و توی کلاس‌ها این قدر تیکه می‌انداخت که همه ما از خنده ریسه می‌رفتیم.....

یکی از کلاسی‌هامون با استادی  بود که خیلی سختگیر و اخمو بود و حتی همون دختر هم جرات تیکه انداختن نداشت.

همون استاد یک بار قفسی سر کلاس آورده بود و اون دختر یک کنفرانس ٥ دقیقه‌ای ارائه داد و استاد به اون دختر گفت به من بگو این چه حیوونیه؟

قفس با پارچه‌ای  پوشانده شده بود و فقط پاهای حیوون دیده میشد.

این دوست ما جواب داد من نمی‌تونم بگم چه حیوونیه، باید جاهای دیگه‌ای از بدنشو ببینم.

استاد اخم کرد و گفت: نخیر از همین پاهاش  باید بفهمی چه حیوونیه!

دانشجو گفت: نمی‌دونم و رفت نشست.

استاد پرسید؛ ببخشید خانم اسم شما چیه؟

اون هم بلند شد و پاچه‌های شلوارشو کشید بالا و گفت: خودتون ببینید اسمم چیه...!



نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : دانشجو، جانور، خاطره، کلاس، دختری، تیکه، ریسه، استاد، کنفرانس، حیوون، پاچه، اسم،
لینک های مرتبط :

1390/11/14


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic