مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟









مردی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. 
چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد
کریم خان دستور داد مرد را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چه داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
مرد گفت : همین قلیان ، مرا بس است !
چند روز بعد مرد قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! 
پس جیب مرد پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!
روزگاری سپری شد. مرد جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . . (!)




نوع مطلب : طنز، داستان، حرف حساب، 
برچسب ها : قلیون، باغ، کریم خان زند، تحفه، خداوند، پول،
لینک های مرتبط :

1396/01/15

یه نفر از خدا میپرسه: 1000000000 سال برای تو چقدره؟

خدا میگه ۱ دقیقه...

طرف دوباره میگه: خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دلار واسه تو چقدره؟

خدا: ۱ سنت...

طرف میگه : ای خدا به من فقط یک سنت بده

خدا میگه : باشه فقط یه دقیقه صبر کن......





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : خدا، زمان، پول، سنت، دلار، سال، دقیقه،
لینک های مرتبط :

1392/08/26

آموخته ام که...با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی  بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای  با وی  به دور از جدی  بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان 

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص    دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد





نوع مطلب : حرف حساب، 
برچسب ها : چارلی چاپین، آموخته ام، پول، خانه، آشیانه، رخت، خواب، ساعت، زمان، مقام، احترام، قلب، عشق، دانش، دارو، کتاب، سلامتی، هدیه، جدی، شاد، زندگی، کمک، دستمال، لوله، زخم، لبخند، وسعت،
لینک های مرتبط :

1392/05/3

پشت یك هزار تومانی نوشته بود

پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست

یك شب مرا به دست صاحب خانه مان سپرد...

خدایا چقدر می گیری    ... !!

که بگذاری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوال کنی ،

من یه چیزایی ازت بپرسم؟





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : هزار، تومان، پول، شب اول قبر، پدر معتاد، خدایا، صاحب خانه،
لینک های مرتبط :

1392/02/3

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمدو از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستندو مردم از او کناره گیری می کردند.

قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشدو بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییراخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شدکه می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود، همانطور که دیگران از او می گریختنداو هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشتو با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جد یدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای  پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی  برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای  با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی  وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی  پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.   





نوع مطلب : داستان، بدون شرح، 
برچسب ها : لبخند، قدرت، زشتی، زندگی، مهربان، اخلاق، پول،
لینک های مرتبط :

1391/06/3


( کل صفحات : 2 )    1   2   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات