مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟








زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌كشی كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسایه‌اش درحال آویزان كردن رخت‌های شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس  بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری  بخرد.» همسرش نگاهی كرد اما چیزی نگفت.

هر بار كه زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشك شدن آویزان می‌كرد زن جوان همان حرف را تكرار می‌كرد تا اینكه حدود یك ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی  بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام كه چه كسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز كردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی كه رفتار دیگران را مشاهده می‌كنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای كه از آن مشغول نگاه كردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه كنیم به اینكه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم كه به‌ جای قضاوت كردن فردی كه می‌بینیم در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم!





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : مرد، تمیز، پنجره، لباس، کثیف، بد، چشم، خوب، دیده، همسایه،
لینک های مرتبط :

1392/02/1

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای  دیدن  پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش  بازی کنه. موقع بازی  جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"جانی ظرفا رو شست...

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری  ولی مادربزرگ گفت:" متاسفانه من برای  درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی  زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری  و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی  به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی  زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای  به سالی اجازه بدی  به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای  بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

همیشه به خاطر داشته باشید:

*خدا پشت پنجره ایستاده*





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : پنجره، خدمت، ظرف، هیزم، مزرعه، خواهر، قایم،
لینک های مرتبط :

1392/01/6


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات