مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟








پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

 

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

 

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر".

 

*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

 

*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟*

 

*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : پیرمرد، تنها، پسر، زندان، سیب زمینی، تلگراف، روستا،
لینک های مرتبط :

1392/08/26

شیوانا در گوشه ای از بازار مشغول خرید بود.پسر جوانی با لباس    رنگی و سر و صورتی که آرایشی عجیب داشت، در کنار او ایستاد و در حالی که سعی می کرد توجه دیگران را به خود جلب کند با صدای  بلند به شیوانا گفت:

استاد ! من می خواهم مثل بقیه نباشم . یعنی وقتی مثل بقیه باشم به چشم نمی آیم و کسی به من توجه نمی کند. برای همین خودم را متفاوت کرده ام. لباسم را به صورت عجیب و غریب رنگی کرده ام و سر و صورتم را به این صورت آرایش داده ام. به هر حال به عنوان یک انسان حق دارم هر طور دلم می خواهد خودم را آرایش کنم آیا شما موافق نیستید؟

 

شیوانا نگاهی به پسر جوان انداخت و با تبسم گفت:

موافقت یا مخالفت من دردی از توهمات ذهنی تو دوا نمی کند. اما نصیحتی دارم و آن این است که اگر می خواهی متفاوت باشی لااقل قشنگ متفاوت باش ! نظر مردم همانطور که به چیزهای قشنگ و جذاب جلب می شود، به سمت چیزهای  زشت و بد منظر و هراس انگیز نیز به صورت مقطعی جلب می شود. دلیلی ندارد که برای  جلب نظر مردم آن ها را بترسانی و یا حسی چندش آور و ناخوشایند در دل آن ها زنده کنی! تو متفاوت باش  ! اما تفاوتی قشنگ و زیبا و کاری کن که اطرافیان از تفاوت تو شاد شوند و آرامش یابند نه این که بترسند و احساس نا امنی و وحشت بر آن ها غالب شود. اگر می بینی بعضی نسبت به قیافه تو احساس خطر می کنند و جبهه می گیرند و علیه تو اقدام می کنند دلیلش آن نیست که تو زیبا و خیره کننده شده ای. دلیلش فقط این است که می ترسند به آن ها یا خانواده شان یا زیبایی های فرهنگ و سنتشان آسیب برسانی. به عنوان یک انسان حق داری متفاوت باشی ، اما قشنگ متفاوت باش  !





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : شیوانا، بازار، مشغول، خرید، پسر، جوان، لباس، رنگی، سر، صورت، آرایش، چشم، انسان، حق، متفاوت، نصیحت، قشنگ، جذاب، زشت، منظر، خانواده، زیبا، فرهنگ، آسیب، هراس،
لینک های مرتبط :

1392/04/31

جوانی عاشق دختری شد ومیخواست با او ازدواج کند

روزی  دختر را به همراه دو  دوست دخترش  به منزل دعوت کرد

و به مادر گفت میخواهم حدس  بزنی که عشق من کدامیک است    

بعد از رفتن آنها از مادر پرسید: توانستی دختر مورد علاقه مرا

از این سه تا تشخیص  بدهی

مادر گفت: بله

ومشخصات دختر را بیان  کرد

پسر با تعجب پرسید: مادرم از کجا فهمیدی  که این دختر مورد علاقه

من است؟

مادر جواب داد: سبحان الله  نمیدانم چرا ازش  بدم اومدو هزار عیب





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : مادرشوهر، دختر، پسر، همسر، طنز، مشخصات، مادر، علاقه، جوان، عاشق، ازدواج، منزل، حدس، بد، عیب،
لینک های مرتبط :

1392/02/8

هیچ وقت عادت نداشته‌ام و ندارم موقعی كه ٢ نفر با هم گپ می‌زنند، گوش  بایستم، ولی یك شب كه دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می‌شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و كوچك ‌ترین پسرم را شنیدم. پسرم كف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می‌كرد. من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف‌های آنها گوش دادم.

ظاهراً چند تا از بچه‌ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند كه آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از باب من پرسیده بودند كه پدرت چه كاره است، باب درحالی كه سعی كرده بود نگاهش به نگاه آنها نیفتد، زیر لب گفته بود: "پدرم فقط یك كارگر معمولی است." همسر خوب من منتظر مانده بود تا آنها بروند و بعد درحالی كه گونه خیس پسرش  را می‌بوسید، گفت: "پسرم، حرفی هست كه باید به تو بزنم."

تو گفتی كه پدرت یك كارگر معمولی است و درست هم گفتی، ولی شك دارم كه واقعاً بدانی كارگر معمولی  چه جور كسی است، برای همین برایت توضیح می‌دهم. در همه صنایع سنگینی كه هر روز در این كشور به راه می‌افتند ..... در همه مغازه‌ها، در كامیون‌هایی كه بارهای ما را این طرف و آن طرف می‌برند ..... هر جا كه می‌بینی خانه‌ای ساخته می‌شود ..... هر جا که خطوط برق را می‌بینی و خانه‌های  روشن و گرم، یادت نرود كه كارگرها و متخحصصین معمولی این كارهای  بزرگ را انجام می‌دهند! درست است كه مدیران میزهای قشنگ دارند و در تمام طول روز، پاکیزه هستند. این درست است كه آنها پروژه‌های عظیم را طراحی می‌كنند ..... ولی برای آن كه رؤیاهای آنها جامه حقیقت به خود بپوشند ..... پسرم فراموش نکن که باید كارگرهای معمولی و متخصصین دست به كار شوند! اگر همه رؤسا، كارشان را ترك كنند و برای  یك سال برنگردند، چرخ‌های كارخانه‌ها همچنان می‌گردد، اما اگر كسانی مثل پدر تو سر كارش نروند، كارخانه‌ها از كار می‌افتند. این قدرت زحمتکشان است. كارگرهای معمولی هستند كه كارهای  بزرگ را انجام می‌دهند.

من بغضی را كه در گلو داشتم، فرو بردم، سرفه‌ای كردم و وارد اتاق شدم. چشم‌های  پسر من از شادی  برق می‌زدند. او با دیدن من از جا پرید و بغلم كرد و گفت: "پدر! به این كه پسر تو هستم، افتخار می‌كنم، چون تو یكی از آن آدم‌های مخصوصی هستی كه كارهای  بزرگ را انجام می‌دهند."





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : شغل، پدر، کارگر، مهندس، کار، پسر، آینده،
لینک های مرتبط :

1392/01/31

چند وقت پیش با یه پسری  دوست شده بودم که از خودم کوچکتر بودو خیلی از فامیلاش حساب میبرد،

یه روز موبایلش زنگ خورد من جواب دادم!

یه خانومه پشت خط بود. پرسید شما؟؟

منم واسه این که آبروش نره پرو پرو گفتم خواهرشم!

بعد من پرسیدم شما؟؟

گفت مادرتم...!!!

یعنی غلط کنم جواب تلفن کسیو بدم دیگه!!!





نوع مطلب : طنز، داستان، 
برچسب ها : جواب، تلفن، پسر، خط، پروپرو، آبرو، مادر،
لینک های مرتبط :

1391/06/5


( کل صفحات : 2 )    1   2   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic