مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟









ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ،

ﻧﻮﺡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ
ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻌﺮ ﭼﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺏ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩ ...

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﻋﺼﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﻧﯿﻞ
ﻧﻮﺍﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺧﺸﮑﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﺼﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﭼﺸﻤﻪ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﻮﺩ ...

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻭ ﻗﺎﺭﻭﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺧﺎﮎ ﻏﺮﻕ ﮐﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺳﺎﻟﻢ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ؛

اﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...
به خدا که بهترین دست گیره . . . (!)




نوع مطلب : دلنوشته، حرف حساب، 
برچسب ها : اعتماد، خدا، نزدیکترین، بهترین، آتش، نوح، موسی،
لینک های مرتبط :

1396/01/9

یه نفر از خدا میپرسه: 1000000000 سال برای تو چقدره؟

خدا میگه ۱ دقیقه...

طرف دوباره میگه: خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دلار واسه تو چقدره؟

خدا: ۱ سنت...

طرف میگه : ای خدا به من فقط یک سنت بده

خدا میگه : باشه فقط یه دقیقه صبر کن......





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : خدا، زمان، پول، سنت، دلار، سال، دقیقه،
لینک های مرتبط :

1392/08/26

مهمون اومده خونمون جلوش   پا شدیم

میگه بشینید توروخدا برای من پاشدید؟

په نه په همینجوری خوشحالیم، داریم موج مکزیکی میریم!



نوع مطلب : محض خنده، طنز، پــَـَـ نــه پــَـَـ، 
برچسب ها : مهمون، پا، جلو، خونه، بشین، خدا، من، پ ن پ، خوشحال، موج، مکزیکی،
لینک های مرتبط :

1392/03/2

این ماجرای  واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه

طلبه ای  در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها

می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی  باقیمانده غذاهای آن ها چیزی  برای خوردن پیدا می کرد.

یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای  بنویسد.

نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای  به خدا" نگهداری می شود.

****

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟

می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد.

می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان ) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه

و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!

او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره.

کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی

"نقش هستی نقشی از ایوان ماست // آب و باد وخاک سرگردان ماست"

ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی  پای ناصرالدین شاه می اندازه.

ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد.

او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند.

وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند، دستور می دهد همه وزرایش  جمع شوند

و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.

پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : نامه، خدا، شاه، ناصرالدین، مسجد، طلبه، باد، اذن، طالقان، سوراخ، قائم، پنجشنبه، جمعه، پروین، اعتصامی، نقش، ایوان، آب، خاک، پیک، مدرسه، حواله، اجرا،
لینک های مرتبط :

1392/02/9

شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.

فرشته پری  به شاعر داد و شاعر، شعری  به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای  دفتر شعرش  گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت

و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.

دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می‌شود.

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است

و فرشته‌ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ...





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : خدا، آسمان، شاعر، فرشته، عشق، زمین، کوچک، دشوار، بوی، تمام، دفتر، مزه، شعر، پر،
لینک های مرتبط :

1392/02/3


( کل صفحات : 2 )    1   2   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic