مداد پاک کن
به سلامتی مداد پاک کن.... که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


امین
23
حساس
مهربون
زودرنج
دی ماهی
. . . (!)

مدیر وبلاگ : Amin 72k
نویسنده
نظرسنجی
2 ضربدر 2 ؟








شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟

دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی  به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض  میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،

آره خواهر طفلکم بدبخت شد !





نوع مطلب : داستان، طنز، محض خنده، 
برچسب ها : طفل، خوار، بدبخت، پوشک، طنز، بچه، خونه، زن، شهین، خانم، مادرزن، مادرشوهر، ازدواج، چاق، سلامتی، دخترت، شوهر، عروسی، مسافرت، سیاه، پا لتو، سفید، قشنگ، شکر خدا، خوشبخت، راضی، زمین، میخ، حمال، کلفت، حامله، زایمان،
لینک های مرتبط :

1392/03/12

دقت کردین

 ما ایرانیها وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه

وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه

وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه

وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه

وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه

فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای  بود!!!





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : دقت، بچه، نوجوان، جوان، میانسال، پیر، مرگ،
لینک های مرتبط :

1392/01/31

یه روز تو دانشگاه سر یکی از کلاسهام دختری بود که همش به این و اون گیر میداد...

چندین بار تحدیدش  کردم که میندازمش (درسشو)...

ولی باز هم از رو نمیرفت...

گذشت و گذشت تا یه روز تولدم بود...

اومدم سرکلاس تا وارد شدم با خنده دادزد: استاد تولدتونه دست بزنیم؟...

منم گفتم:

الآن سرکلاس  جلو بچه ها درست نیست بعداً میدم قشنگ دست بزنی

فکر کنم درسشو با من حذف کرد.





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها : دست، دانشگاه، استاد، قشنگ، درست، بچه، دختر،
لینک های مرتبط :

1391/06/4

یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه. اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.

لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد؛کمی که رفت با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته، بودو به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد،تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س   پسرک به اون تعارف کردپیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد،لبخند او برای  پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود،آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد.چند قدم که برداشت دوباره به سوی  پیرزن دویدو او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد،هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شدپرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردمو قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: "می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام"و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش  بازگشت. پسرش  با دیدن چهره ی  بشاش او پرسید:"مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟و اون جواب داد:" من امروز با خدا غذا خوردمو ادامه داداون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود."

ما نمی دانیم خدا چه شکلی است مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : نهار، خدا، بچه، پیرزن، سفر، انتظار، ابخند،
لینک های مرتبط :

1391/05/30


( کل صفحات : 2 )    1   2   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 2
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات